هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

یلدا در آستانه ی یکسالگی (✿◠‿◠)

کمتر از 6 روز دیگه مونده تا یکساله بشی عزیز دلم چقدر روزا زود میگذره انگار همین دیروز بود ثانیه شماریها برای دیدنت برای بوییدنت برای لمس کردنت زود شد یه سال و هنوز منو بابا فکر میکنیم تو خوابیم و داریم رویا میبینیم یه رویای شیرین که دلمون نمیخواد تموم بشه اما واقعیته تو هستی اینجا کنار ما و به لطف خدا روز به روز بزرگتر و داناتر میشی خوشگل من خدارو هزاران هزار مرتبه شکر میکنم بابت این نعمت بزررررررررررررررگ مادر بودن و داشتن تو گل باغ زندگی ما دوستت داریم بیشتر از ستاره های همه ی کهکشونها   شیرینکم دیگه به خوبی و با اعتماد به نفس بالا و قوی راه میری و وقتی از ده تا قدم بیشتر میری میخوای بدویی خودت خیلی...
17 آذر 1392

هشتمین مروارید

سلاااااااااااااااامممممممممممممم دخملکــــــــممممممم سرانجام بعد از مدتها انتظار یه هفته پیش متوجه شدم که دندون هشتم هم نمایان شده گل مامانی دوم از پایین سمت راست مبارکت باشه عزیز دلم دندون های نیش پایین هم دارن کم کم سر میزنن اما کی خودنمایی کنن مهلوم نــــــــــــــی   .: هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 11 ماه و 12 روز و 23 ساعت و 45 دقیقه و 45 ثانیه سن دارد   و اما این روزهای یلدا خانوم گل   چند روزه بخاطر سرد شدن هوا بخاری زدیم وقتی بابا تازه آوردش بالا شما همه جاشو خوب وارسی کردی باش کلی ساز و موسیقی زدی و ذوق کردی .ماهم سعی داریم بهت یاد بدیم که سمتش نری اما شما کنجکااااااااااااا...
5 آذر 1392

برای محمد طاها نوشت

محمد طاها عزیز عمه یکساله شدنت مبارکـــــــــــــ       سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی ای تنها ستاره ی آسمان دلم   و امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت فرشته آسمانی اولین سال  زمینی شدنت مبارک . . .       گل مامانی دختر نازم دایی جون و زندایی جون  برای پسر دایی طاها جشن تولد خوشگل باتم میکی موس  گرفتن    آجی ثمی...
30 آبان 1392

شیرین زبونیهای عروسک

گل مامانی دیشب رفته بودیم منزل مامان حاجی خاله زهره هم اونجا بود کلی بازی کردی و به همه جا سرک کشیدی و کمی هم تاتی کردی و خوش گذروندی و همه ما رو هم رو ذوق میاوردی فدای خنده ی شیرینت بشم الهی تو همین حال بودیم که خاله ازت پرسید یلدا کفشات کو؟؟؟؟؟ به پاهات نیگا کردی و به من ... گفتم نیـــــسسستـــــــ! رو فرشیهای خاله رو دیدی رفتی آوردی و نشونمون دادی خاله گفت این کفش منه . ازت پرسیدم این چیه؟شما هم کفش رو نشونم دادی و گفتی تـــــَـــــــ  من متوجه نشدم تا اینکه چند بار بهش اشاره کردی و بازم گفتی تــــــَـــــــ یعنی" کفش "الهی فدات بشششششششمممممممممم خیلی خوشحال شدم اما ترسیدم بازم جیغ بزنم و اینبار زبونت بند بشه جی...
28 آبان 1392

یازده ماهگی یلدا به روایت تصویر

 یلدا و آویزون شدن به پنکه.... آخ جووووووووون زنگــــــــــ دینگ دینــــــگــــــــــــــــــــ    خانوم گل در حال مرتب کردن کشو لباساش ببیــــــــــن لباسا لو اینطولی ول میدالـــــــــــــن مامان چقدل بلات توصیح بدم   یلدا مامان کجایی؟؟؟؟؟؟    چیکالم دالی مامان؟؟؟   میخوام صورت ماهت رو ببینم گلم آلـــــــــــــــــــــــه؟!         عکسهای جالب شیرینکاری های عروسک اندر ادامه هر روز بعد روضه میرفتی سراغ میکروفن و شما هم میخواستی زیارت نامه و نوحه بخونی قربونت برم الهی   اینم یکی از شبهای تکیه ی محلمون تا صد...
27 آبان 1392

شیرین زبونیهای شیرین عسل

عسلکم شیرینکم خوشگلکم فدات شم الهی چه خوشگلی چه ماهی نفــــــــــــسسسسسسسسسس قربون صدای ظریف و خوشگلت مامانی دیگه بابا و ماما رو خوب میگی هرچند بهت میگیم بگو مثلا مامان میخندی و سکوت میکنی اما وقتی میلت باشه یا سرت گرم بازی باشه برای خودت چیزایی رو که بلدی مرتب به زبون میاری تا پنج بلدی بشماری میگی یــــــــِــــــــــــ  دووووو اِ آ پـــــــَــــــــ  بعضی وقتها سه و چهار رو نمیگی مستقیم از دو میپری پنج کلاغ پر هم که بازی میکنی من میگم کلاغ شما میگی پــــــــــَـــــــــــــ    گنجشک پــــــــــــَــــــــــــ بعد انگشت کوچولوت رو بالا میبری قربونت برم الهی تا زنگ در بصدا د...
27 آبان 1392

یلدا بلا در روزهایی که گذشت

سلام گل مامان عزیزم قشنگم  عروسک ملوســـــــــــــممممم اولش قربونت برمممممممممم هزاااار بااااااااااااااار چرا؟ خوب معلومه بس که ماهی بس که شیرینی بسکه خانومی بس که عاقل و باهوش و بلایی نفســــممممم تو این چند وقته که فرصت نداشتم بیام و خاطراتت رو بنویسم خیلی پیشرفت داشتی دیگه یکی دو قدمت شده پنج شیش قدم ...بایست زودتر از اینا راه میفتادی مامانی همش تقصیر من بود اگه بار اولی که قدم برداشتی جیغ نمیزدم ترس به دلت نمیرفت بایست میدوییدی من و ببخش مامانی اما خودت پشتکار خوبی داری و کم کم دستت رو رها میکنی دیشب از تو سالن تا پذیرایی رو به تنهایی اومدی گل مامانی    فدات شم الهی انقدر دانا شدی که با زبون اش...
25 آبان 1392